خرید بک لینک

روایت شهید علی واعظي فرد خردسال ترین شهید استان قزوین از آن حکایت هایی است که می شود باور نکرد و به راستی چگونه باور کنیم که دانش آموزی دوازده ساله به آن درجه از معرفت برسد که لبیک گوی ندای پیر روشن ضمیری باشد که  دلها را با خداوند پیوند داد.

حکایت این شهید کوچک شنیدنی است؛ آن هم از زبان پدر روحانی اش که هنوز به مقامی که فرزندش رسیده است، غبطه می خورد؛ مقام والای شهادت ...

در مدرسه راهنمايي جهاد قزوين كلاس اول راهنمايي را مي خواند، اما از مدرسه كه بيرون مي آمد پاتوقش پايگاه بسيج زينبيه بود. آنجا كلاس قرآن مي رفت و احكام و طبيعتاً آموزش نظامي كه اين اواخر كمي هم وارد شده بود و همراه ساير بسيجيان به مأموريت هاي محوله مي رفت.
به من كه رويش نمي شد بگويد، اما رفته بود نزد مادرش و گفته بود: اگر پدر اجازه بدهد، مي خواهم بروم جبهه.

مادرش که گفت، صدایش کردم. گفتم: پسرم تو هنوز دوازده سالت است. می خواهی بروی جبهه چه کار، غیر از اینکه جلوی دست و پای سایر رزمنده ها را بگیری چه کاری می توانی انجام بدهی؟

این را که گفتم، علی سرش را انداخت پایین و رفت توی زیرزمین و همانجا خوابید.
آن روز ها علی هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، اما به خواست خودش، هر روز برای نماز صبح بیدار می شد.

صبح همان روز مادرش به زیر زمین رفت تا او را برای نماز بیدار کند و پس از چند بار صدا کردن، علی با حالت خواب آلودگی به مادرش گفت: چرا من را بیدار کردید؟ داشتم خواب می دیدم که می روم کربلا، اما پدر جلویم را گرفت و نگذاشت.
این را که مادرش برایم تعریف کرد، گفتم حتما رمز و رازی در کار است که علی می خواهد جبهه برود و ما نمی فهمیم.

رو به علی کردم و گفتم: می خواهی بروی جبهه برو. این را که گفتم انگار علی «پر» درآورد.
هفده، هجده روزی هم رفت پادگان لشکر ۱۶ زرهی قزوین و آموزش نظامی دید و بعدش هم خداحافظی کرد و رفت.

و علی واعظی در تاریخ دهم اردیبهشت ماه 1361  در منطقه عملیاتی بیت المقدس  به شهادت رسید و کربلایی شد......

آری او رفت تا ما اکنون در امنیت و آرامش زندگی کنیم....کمی بیندیشیم.....

 

برچسب: نویسنده: admin تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت: 1:21

صفحه بندی